در روزگارهاي قديم يكي از
ثروتمندان شهر مراسم شامي ترتيب داد و
يكي از حكيم هاي شهر را نيز دعوت كرد .
حكيم با همان لباس مزرعه به ضيافت رفت و
چون لباس مناسبي نپوشيده بود او را به
مراسم راه ندادند و حكيم به منزل رفت و
لباس خود را عوض كرد و لباس زربافت خود را
پوشيد و به ضيافت بازگشت و اينبار او را
در صدر مجلس نشاندند . حكيم وقتي غذا را
آوردند لباس خود را در آورد و و از منزل
صاحب مجلس خارج شد . صاحب مجلس كه از كار
حكيم شگفت زده شده بود به دنبال او رفت تا
هدف او را از اين كار جويا شود . حكيم در
جواب او گفت من براي اولين بار با لباس
مزرعه به خانه تو آمدم ولي مرا به منزل تو
راه ندادند و وقتي لباس برآزنده اي را
پوشيده بودم مرا در صدر مجلس نشاندند پس
من هم لباسهايي كه به خاطر آنها مرا در
مجلس تو بر صدر مي نشاندند را از تن
بركندم چون اين لباس ها بود كه مرا در
مجلس تو عزيز كرد . صاحب مجلس از شنيدن اين
حرف حكيم از شرم سر را بزير افكند و به فكر
فرو رفت و از حكيم معذرت خواست و با او به
مجلس بازگشت .
....