درخت کاج
ـ
قاق،قاق
همان«قاق،قاق»بريده
و آرام كافي بود كه سكوت را بشكند.سكوتي
كه آزارم مي داد چون مي دانستم مادرش،دير
يا زود محكم تر سكوت را خواهد شكست دوباره
نوك كوچكش را از هم باز كرد: قاق ،قاق
از
بالاي درخت كاج بلند صداي نخراشيده اش
بلند شد :
ـ
غار غار...
بر
عکس بچه اش بلند و كشيده.با خودم گفتم او
الان چه حالي دارد.بچه اش افتاده اينجا
،پيش پاي من .دوستش دارد مي دانم.اما از من
مي ترسد.نگران است.ازبس غارغار كرده خسته
شده.من هم كه از آن بچه مثبت ها نيستم كه
بچه اش را بردارم، بگذارم بالا يا حداقل
بلند شوم گورم را گم كنم . داشتم با ريگ
هاي كنار درخت بازي مي كردم و به ترس فكر
مي كردم.وبه اينكه چه راحت همه چیز را
از بین می برد.حتی چرندیاتی
مثل مهر مادری را. باورتان مي شود ،من
از همان وقتي كه بدنيا آمدم به اين جور
چيزها شک داشتم،اين را مادرم مي گفت .الان
ديگر يقين دارم كه همه اش دروغ است.
پرنده
احمق و نفهمي است،اين را هم از بچگي
فهميده بودم.آن وقتي كه از پدرم پرسيدم:اين
مترسك ها براي چيست،كه وسط
گندمزارهاگذاشته اند .
من
گاهي وقت ها ديوانه مي شوم .اصلاً كارهايم
حساب و كتاب درستي ندارد.
هميشه
سر بزنگاه فکرهای عجیب و
وحشتناکی به ذهنم می زند.مثلاً درست
همان موقعي كه يكي نوازشم مي كند به فكرم
مي رسد بر گردم و يكي محكم بخوابانم زير
گوشش.یک بار هم با یکی از دوستان
مادرم این کار را کردم البته تاوانش را
هم دادم.همانطور که با سنگ ریزه ها
بازی می کردم به فكرم رسيد یک
کار حسابی بکنم.كاري كه اين پرنده زشت
را خوب بچزاند،و تا آخر عمر صد ساله به
يادش باشد و افسوسش را بخورد.
بچه
اش را برداشتم گرفتم روي دستم.كوچكتر از
آن بود كه دفاع كند.الان كه تعريف مي كنم
خودم باورم نمي شود كه من يك همچو كارهايي
كرده باشم.او را برداشتم و پرت كردم بالا
و باز توي دستهايم گرفتمش.درست مثل توپ
پينگ پنگ .تقريباً به همان كوچكي بود.صداي
مادرش در آمده بود. داشت پرپر مي زد.چنان
غار غاری راه انداخته بود که بیا و
ببین مي دانم،خونش به جوش آمده بود.مي
توانم بگويم داشت خودش را مي كشت.و من
مرتب جوجه كلاغ را بالا و پايين مي
انداختم .يك بار كه از همه بالاتر
انداختمش يعني تقريباً تا نزديكي
مادرش،اتفاقاً همان دفعه نتوانستم
بگيرمش.خدايا من چقدر احمق بودم.جوجة
بدبخت افتاد روي زمين.حتي نتوانست بلند
شود.دور خودش چرخي بزند و بعد بيفتد.حتي
ديگر نتوانست آخرين صداي قاق معصومش را
از حنجره اش بيرون دهد.من آن موقع نفهميدم
چه شد.بهت زده نگاهش ميكردم.من اصلاً
قصد نداشتم او را بكشم.آن هم جلوي چشم
مادرش.فقط مي خواستم صدايش در بيايد تا
مادرش را،آن عفريت ترسو را به جوش بياورم.مي
خواستم رگ غيرت او را بالا آورم گيج شده
بودم. تا پايين افتاد و تكان نخورد،نشستم
سرش را با دستم تكان دادم ،آن طرف سرش
زخمي شده بود.اشكم در آمد،مثل كرم از روي
گونه راستم لغزيد ودرست روي نوك جوجه
كلاغ مرده افتاد. كنج لبم را گاز گرفتم
،هول شده بودم.سرم را بالا آوردم بيبينم
آن مادر ترسويش چه مي كند. كه همه اين
افتضاح كاري ها تقصير او بود.اگر از همان
اول مي آمد جوجه اش را با شجاعت بر مي
داشت،قسم مي خورم كاريش نداشتم .خوشم
هم مي آمد.هنوز سرم را بالا نياورده بودم
كه چنگالهاي نحسش را روي كله كچلم حس كردم
و بعد ضربه نوك محكمي كه قسم مي خورم مغزم
را تكان داد.شروع كردم به دويدن.و او با
همان مهارتي كه چند دقيقه پيش بالاي درخت
خودش را نگه داشته بود،دور سرم پرواز مي
كرد. و من دستهايم را بالاي سرم تكان مي
دادم و فرياد مي زدم.ناگهان نفهميدم چطور
شد كه درد و سوزشي را در چشم چپم حس كردم
سوزشي كه ديوانه ام كرد.دستم محكم خورد به
كلة سياه نفرين شده اش و پرت شد آن طرف .اما
ديگر كار خودش را كرده بود.همانطور مي
دويدم و سوزش چشم مرا مي كشت…
الان
سالها مي گذرد.و من هر وقت درخت كاجي را مي
بينم ياد آن روز و یاد آن کلاغ نفرين
شده می افتم. انگار هنوز هم همان روز
است و من كنار همان درختم،تنها فرقم
این است که آن روز با دو چشم می
دیدم و حالا با یک چشم، از آن روز
مجبورم درختها و هر چه روي آنها است را
با چشم راستم ببینم. ازآن روز همه چيز
را با چشم راستم می بينم.