صفحه نخست  کتابها  داستانها  مقالات

چشم هاي نرگس

 

لب كاله نشسته بود. دستش را روي خاك‌ها گذاشته بود. كه اگر آب به ته كاله رسيد، برادرش را خبر كند. برادرش آن سر كاله بود. گاه گاهی صداي سوك جيرجيركی به گوش می رسيد, اوج مي گرفت و دوباره خاموش مي‌شد. مهتاب بود، فكرِ احمد درونِ سرش چون جغدی در تاريكی نشسته بود و به اطراف چشم مي‌دواند. به چيزهايی كه ديده بود چيزهايی كه حس كرده بود چيزهايي كه هميشه با او بود، درست مثل جای بخيه‌ی چشم چپش كه هميشه با اوست.

مراسم سال بابا را بياد آورد و گريه‌هاي چِندش آور مادرش را، عروسيِ رقيّه ريخو، خواهرش.

چشمهای گیرای ِنرگس را، چشمهای خون گرفته‌ی برادرش را، كه جواب طلب كارها را داد و در را محكم بست و سرِ مادرش داد زد و مادرش باز گريه كرد. سيخِ تنور نان تفتونی حاج تقی را كه با آن به احمد اشاره كرده بود و سرش داد زده بود كه:

ـ پسره ی‌ِ چِش ازرقی! چند دفعه بگم نون به نسيه نمی‌دم.

ناگهان احساس كرد دستش سرد شده، انگار كسی به دستش تف كرده بود آب از سرِ كاله گذشته بود داد زد:

ـ داداش، سر اومد. يالّا برقٌ در كٌن.

برادرش هفت سال از او بزرگتر بود. زن نداشت. بعد از مرگ پدر همه‌ی كارها به دوشِ او بود. گاهی هم احمد كمكش مي‌كرد مثل همين شب‌های آبياریِ زمين. كنارِ پَل، آن سرِ كاله، دست به بيل نشسته بود. با صداي احمد از جا پريد و همانطور كه با غيظ بيل به پَل مي‌زد، داد زد:

ـ احمق، خب، زود بگو، تو رو، گذاشتم، اونجا، كه چه، غلطی، كنی؟ ها؟

بين هر كلمه که بيل را محكم به پَل مي‌زد هنّی می‌كرد كه انگار سينه‌اش را می ‌خواهد بيرون بيندازد. احمد بلند شد لب كاله‌ی بعدی نشست. برادرش از آن طرفِ كاله داد زد.

ـ حواسِت رو جمع كن خِلّوك دست و پا چٌلٌفتي. آب به تهِ كاله نرسيده خبرم كن. من، باهاس پولِ آب رو بِدَم، نه تو.

چيزي نگفت. باز داشت فكر مي‌كرد. به يادِ آنروز افتاد كه از حمام برگشته بود عمه او را ديد، خنديد.

ـ بزرگ شدي احمد آقا. بالای لَبِت سبز شده. ديگه بايد به فكر زن باشی. داداشِت كه حالا، حالاها زن نمی‌خواد.

و او از پنجره به درخت بيد خيره شد و لبش را گاز گرفت كه اشكش در نيايد چون به ياد نرگس افتاد.بعد به آینه نگاه کرد و به چشم‌های اشك گرفته، موهای فرفری و قيافه‌ی معصومش باليد. و به افسانه‌های ننه كربلايی كه می ‌گفت عقد پسر عمو، دختر عمو رو توی آسمون‌ها بسته‌اند، خنده‌اش گرفت. آن وقت‌ها درست نمي‌فهميد عقد يعنی چه. اما حالا كه حرف از عقدی دختر عمو نرگس شده بود، خوب می‌فهميد. يكهو، انگار كه برقش گرفته باشد، سرش را بالا آورد داد زد:

ـ داداش من پول می ‌خوام. پولِ ارثِ بابا، پولِ كاركردنام.

و ساكت شد. ساكتِ ساكت. مثل عباس كلّه شق از وقتي رئيس كلانتري شده و فرمان آتش برای اعدامي‌ها صادر ميكند.

دل برادرش  ریخت.انگار كسی با پٌتك به سرش كوبيد. نمی‌دانست چه بگويد.برق چشمهایش به کسی می ماند که دیواری را که به زحمت چیده خراب کرده اند وآجرها را یکی یکی به سرش می کوبند.  اخم‌هايش را درهم كشيد. قورتش را فرو داد و داد زد:

ـ خفه شو احمق. اين غلطا به تو نيومده. اين گٌه خردنا رو از كي ياد گرفتي جوجه؟

دندان هايش را مثل هميشه به هم فشار می داد. انگار كه می ‌خواهد احمد را تكّه تكّه كند. صورتش مثل صورتِ گرگ شده بود. دستش با دستپاچگی روی زمين دنبالِ چيزی گشت و پيدا كرد. سنگ بود يا كلوخ نمی ‌دانست. برداشت و محكم پرت كرد. فقط ميخواست او را بترساند. اما درست خورد گوشه‌ی سرش.

ـ دفعه‌ی آخِرَت باشه از اين غلطا می‌كنی. وگرنه... وگرنه به ارواح خاک بابا با همين دستا خَفَت مي‌كنم. كوجه سّگ.

موجی از غم و بٌغضی كهنه گلويش را گرفت، انگار اين حرف‌های آخر را به ستاره‌ها می ‌گفت  ,ستاره هایی که تمام این سالها شاهد جان کندنش بودند سرش را پايين انداخت و نشست. قطره‌اي روي صورت احمد قِل خورد. نمي‌دانست اشك است يا عرق يا خون. باز هم چيزی نگفت. زوزه‌اي كشيد. مثل زوزه‌ی سگی كه از صاحبش لقد خورده , در خودش ناليد. كونه‌ی دستش را بر سَرَش گذاشت. سوز داشت. آب به تهِ كاله رسيده بود و هم به قطره‌های خون. آب از كاله سر رفت. زير احمد خيس شد. ناگاه داد زد. مثل كسی كه در خواب حرف مي‌زند. داد زد:

ـ سر اٌمد. سر اٌمد.

برادرش از جا كنده شد.

زير لب گفت - انگار با خودش حرف مي‌زد-:

ـ كوفتِ سر اومد. شنيدم بزمجّه. منِ خر مثّ سگ جون مي‌كَنَم. برا تو بی شرف که حالا پول ارث ازم بخوای , نونت کمه یا آبت ,       حِيفِ نونِ جو.

 بيل را محكمتر به پَل می ‌زد. محكمتر از هر دفعه. يك قطره اشك قاطی آب‌ها به كاله‌ی بعدی رفت. مهتاب بود. قطره‌های خون سياه می ‌زدند و احمد را به ياد چشم‌های نرگس می انداختند.

 

 

 

    توضيحات:                                                                                            

1_کاله يا همان كرت :آنگاه كه زمين را براي سهولت آبياري به چند قسمت تقسيم مي كنند و هر قسمت را با تل كوچكي از خاك از ديگر قسمت‌ها جدا مي‌كنند هر يك قسمت را يك كاله يا كرت گويند و به اين كار كاله بندی يا كرت بندی می ‌گويند. معمولا هر كاله سطحی برابر نيم مَن (50 متر مربع) دارد كه به صورت مسطح آبياري مي‌شود.

2 ـ بَرْق: در قسمتِ ورودی هر كاله تلّ نسبتا بزرگتری از خاك ايجاد مي‌كنند كه هنگام آبياری، آنگاه كه آب قنات از جوی اصلی می ‌آيد بوسيله‌ی همين تلّ خاك‌ها مسير آن را تعيين مي‌كنند كه به كدام كاله بريزد و آنگاه آن را با بيل بر مي‌دارند تا آب به كاله‌ی بعدی هدايت شود. اين كار از قديم در روستاهای ايران خصوصا خراسان معمول بوده و يك گونه آبياری محسوب می شودكه اصطلاحا به آن (برق در كردن) مي‌گويند

3_ پل : همان تل خاک را گویند که اول هر کاله گذاشته می شود از برای سهولت در آبیاری.

 

علی مختاریان دلوئی

http://pedroparamo.blogfa.com/

 

صفحه نخست, قوانين سايت, تبليغات, ارتباط و شکايات, پيوندها, وبلاگ نوشته

For problems or questions regarding this web contact dimoirs (@ sign) yahoo (dot) com
Last updated: April 17, 2007.

© NEVESHTE, 2006 All Rights Reserved. Designed By: Omid Farshi